مبعث به پیامبر گرامی و همه مخاطب های عزیزم مبارک!لی لی لی
دیشب اونجا ادم های زیادی بودن انگار همشون برای بازی کردن توی یه فیلم اومده بودن.
بازیگران:فرشته ها/عروسک های صامت/عروسک های مصوت/عروسک های رقاصه/فرشته ای که در قالب عروسکی فرو رفته بود/و من که گیر کرده بودم بین همه عروسک بودن یا فرشته بودن...
گروه کارگردانی:خدا و شیطان
دیشب اونجا یه سری فرشته بودن که به زیبایی نشسته بودن.
یه سری عروسک بودن که حرفی نمیزدن اما عین عروسک نشسته بودن تا تماشا بشن.
یه سری عروسک بودن که علاوه بر تماشا شدن حرف هم میزدن اونا وضعشون از بالایی ها بدتر بود.
یه سری عروسک بودن که کارهای اضافه بر سازمان هم میکردن اونا میرقصیدن.
و یه فرشته کوچک و زیبا اون گوشه در قالب یک عروسک صامت فرو رفته بود.
من این وسط گیر افتاده بودم از روزی که تصمیم گرفتم فرشته باشم توی همچین جایی نبودم همه از من میخواستن که یه عروسک باشم همه از من میخواستن که یه رقاصه باشم همه از من میخواستن که تو گناه حرف زدنشون شریک بشم و من گیر کرده بودم بین عروسک ها و حرفهاشون اونقدر که سرگیجه گرفتم و یهو خودمو رها کردم.
تصمیم گرفتم فرشته بمونم.
فرشته کوچکی که دیشب توی قالب عروسکی فرو رفته بودی امیدوارم خوشبخت بشی.
دستانم خیره به تار عنکبوت گوشه اتاق؛
نا امیدانه به من پوزخند میزنند.
لب هایم برای منحنی باز میشوند؛
با نگاهش سخن در نطفه میمیرد.
ظهور و سقوط را؛
با چشمانم فریاد میزنم.
میرود...
اشک هایم از هراس نگاه تندش
حتی فرو نمیریزند.
من خون رگانم تلخ
لب خند لبانم سرد
در پی اسمان تر شدنم....
شعر هایم بی وزن...
بی قافیه....
در پی باران شدنم.
این روز ها نمیتونم بیام کنکور قبول شدم...به سلامتی اما گرفتار مسائل حاشیه ایش و باز خورد هاش هستم هنوز برام دعا کنید چون دانشگاه ازادم مهم تر از سراسری بود برام و تا انتخاب رشتم جواباش نیاد معلوم نمیشه چی به چیه....و مامان و بابا یک مقدار از رتبم که به نظر خودم خیلی هم خوبه ناراضی هستن واسه همین نمیام نت تا اتو ندم دست کسی فقط توی اتاقم میخورم و میخوابم و کتاب میخونم و با تینی جونم هم حرف میزنم...چه میدونم شاید از فردا درست بشه و بیام کی میدونه؟دعا کنید....
کلاغ ها جیک جیک میکنند
و من پا به اسمان میگذارم
تو اینجا هستی؛ در اسمان کنار من...
و من شعفناک از سخن راست او:
این را بگیر؛به او خواهی رسید...
نگاه کن!کلاغهای اینجا چه پرهای زردی دارند
میگویم:و من همیشه اینجا خواهم ماند...
صدای غار غار می اید
نگاه میکنم!کلاغی ست با پرهای مشکی...
اثر توهم زا پایان گرفته؛
هراسان به سمتت بر میگردم؛
نیستی.
بعضی وقتها یه کارهایی میکنم که خودم فکر میکنم دارم یه کاری انجام میدم اما در واقع دارم یه کار دیگه انجام میدم نمیدونم میفهمید یا نه؟مثلا میخوام یکیرو شاد کنم اما دارم ناراحتش میکنم میخوام که عشق بورزم اما دارم تنفرو توی صورت طرفم میپاشم...
بعضی وقتها فکر میکنم خود خود شیطانم....
مثل یه شکنجه ادواری میمونه که من کسانی رو که دوست دارم با رفتارهای نا خود اگاهم عذاب میدم و بعد عذاب کشیدنشونو به تماشا میشینم و عذاب میکشم عذابی چند برابر اونها.....
امشب جوابهای کنکور میاد یا از فردا دیگه نمیام یا میام...بستگی داره...برام دعا کنید....