سلام برام دعا کنید نمیگم بشینید نماز بخونید فقط همین الان که دارید این پستو میخونید توی دلتون از خدا بخواید که به نازنین تو کنکورش کمک کنه نه به خاطر خودم شاید برای خودم اصلا مهم نباشه به خاطر دو نفر که خیلی دوستشون دارم و همیشه ناراحتشون کردم.
میتونید ادمه این پستو نخونید چون چیز خاصی توش نیست جز یه مشت حرف عادی.
با اینکه ساده ترین تیپمو زدم الان که داشتم تو خیابون با دوستم قدم میزدم و دوستم هم اتفاقا تیپش خیلی ساده بود انسانهایی خیر خواه میخواستن ما رو برسونن....یادته تینی؟مثل اون موقع ها...که...بی خیال تینی دلم برات تنگ شده کاش امروز ببینمت.
امروز باید برم کارت کنکورمو بگیرم.و یه سرس خرید که اصلا حاشو ندارم.
تا نزدیک صبح تنهایی بیدار بودم هولی و تینی هم خواب بودن حال بقیه رو هم نداشتم.
از مرغ های خروس خوشم نمیاد.
الان اینی که بغلم نشسته وقتی گردنبندم که شکل قفله خورد به میز میگه تعهدو حال میکنی؟به این میگن دختر....تو دلم گفتم اره من خیلی متعهدم خیلی زیاد..هه هه...
برم دیگه
این شعر ترجمه ای از یکی از ترانه های گروه کالکسیکو از گروه های کانتری راک است که من خیلی دوستش دارم.
قلب شهر را رها کن..
قلب دنیا را بچسب...
نور این شهر را رها کن...دست ان دخترک را ببین...
انجا که نشانت میدهد...
نور انجا را بچسب.
نورهای قلابی را رها کن...
از مقابل چشمها بگذر
سوار ان قطار شو...
درون ماشین بنشین.
برو فقط برو و برو...
به دستان دختر کوچک نگاه کن که
به کدام سو نشانه رفته است...
و چگونه به دنیایش عشق میورزد...
همانجا برو...
روزها بخواب
شبها همراه دختر کوچک برو...
ان قدر این نشانه را دنبال کن تا به تاریک ترین نقطه جهان برسی...
جایی که همه برای هم نامریی اند.
. هیچ کس هیچ کس را نمیبیند.
نه.نه.قابل مقایسه نیست.
هیچ چیز در وجود من با هیچ چیز در وجود تو...
قابل قیاس نیست.
تو از روشن ترین زوایای اسمان
و من از تاریک ترین نقطه زمین
و این احترام شگرف از من برای تو
با این که هیچ چیز از تو نمیدانم.
بر وسیع صورتم قطره های خون جاریست.
پژواکی بی صدا در سرم فریاد میکشد...
نازنین ز چه غمگینی؟دلخوشی ها کم نیست!!!
جواب بی جواب...سوال بی سوال...
دانم جوابی نیست.
خفته ای یا بیدار؟
داروگ فریاد زنان:کی رسد باران؟کی رسد باران؟
ادم در ادم راه میرود در این خیابان شلوغ.
کوچکی هایم را ترس بر میدارد.
باز صدا میزند:بزرگی هایت را...بزرگی هایت را...
اشک میریزم.
رو به ادم ها فریاد میکشد:
نگاه کنید!این دختر لبخند میزند!!!
میمیرم.
این دختر زندگی میکند...زندگی میکند...
خیابان اوار میشود روی سرم.
کودکی وحشت زده فریاد میکشد:مادر!بر صورت این مرده خون جاریست!
و مادر لبخند زنان به من:بچه خیالبافیست...